گاهی میرفتم بیمارستان سر میزدم تعداد مجروحها آنقدر زیاد بود که توی راهروی بیمارستان هم خوابیده بودند آنها را یکی یکی و با دقت نگاه میکردند میترسیدم آقا عزیز یا غلام…